دل نوشته های مامان برای فاطمه دوست داشتنی
سلام عزیز دلم فاطمه جونم عاشق ماه و ستاره و آسمونه . شبا همیشه دنبال ماه می گرده. همش می گه مامان الان خانم ماه بیدار شده ؟ سلام سلام فاطمه کوچولوی من مریض شد . به خاطر این آلودگی هوا خیلی حالش بده . دیروز بردیمش بیمارستان دکتر بهش اسپری آسم داد . دخترم بی حاله و مهدکودک هم نمی ره .مونده پیش عزیزش . دوستای گلم براش دعا کنید . بچه ها وقتی مریضن واقعاْ مظلوم می شن . هر شب تا نصف شب بی تابی می کنه. سلام سلام این روزا حس خیلی خوبی دارم . تمام خاطرات کودکیم برام زنده شده. آخه برای اولین بار برای فاطمه کوچولوم کتاب جلد کردم. کتابای شعر و رنگ آمیزی که توی مهد استفاده می کنه رو براش جلد کردم . تازه کلی هم لوازم التحریر ، مهد سفارش داده بود که اونا رو هم خریدم . مثل : مداد شمعی ، گواش و قلم ،دفتر نقاشی ، خمیر بازی ، پوشه کار و کلی چیز دیگه که همش سفارش مهدکودک بود . ولی راستش رو بخواید خودم بیشتر ذوق خریدنشون رو داشتم ، درست مثل زمانی که خودم بچه بودم . سلام به فرشته دوساله خودم سلام دختر قشنگم خدایا شکرت. روزی هزار بار باید شاکرت باشیم که یه فرشته صحیح و سالم به من و بابا دادی. خداجون ما هممون دوستت داریم و مطمئنیم که هیچ وقت دستمون رو رها نمی کنی. راستی دختر گلم ببخش امروز برات پیام تبریک گذاشتم . آخه فردا می خوام برم دنبال کارای جشن و جمعه که روز تولدته می خوایم بریم آتلیه ، پس زودتر پیام تبریک رو گذاشتم چون می دونم دیگه وقت نمی کنم. الهی فدات شم مامانی که انقدر باهوشی دختر عزیزم روزت مبارک الهی فدات بشم ببخش. کمی برای تبریک دیر شده آخه مامان بیمارستان بود و حالا تازه بهتر شده و تونسته به اینجا سری بزنه ... سلام دختر نازم سلام سلام سلام امید زندگی سلام عزیز دلم سلام قشنگترینم سلام به فرشته کوچولوی خودم سلام دختر قشنگم
چقدر روزها سریع می گذرند . فقط ۲۴ روز مونده به پایان سال ۹۱ و تو هر روز بزرگتر و خانم تر می شی. این روزا دوباره حسابی سرمون شلوغه و مشغول خانه تکانی هستیم و تو هم تا می تونی از این شلوغی استفاده می کنی و شیطونی می کنی . ثانیه ای روی زمین نمی شینی. می تونم بگم تقریباً روزی یه بار دعوامون می شه خانم زلزله. هر وقت دعوامون می شه میای و می گی : مامان منو دوست دالی ؟ منم می گم ب: بله ، ه شرطی که دیگه قول بدی دختر خوبی باشی . و تو هم با خوشحالی می گی منم دوستت دارم و بعد این شعر رو می خونی :
مامان جونم مامان جون تو خوبی و مهربون ... (منم کلی ذوق می کنم.)
دخترکم این روزا کلی شعرای قشنگ یاد گرفته . راستی ۲۲ بهمن هم با بابایی رفتن راهپیمایی ، انقدر ذوق داشت که از چند روز جلوتر به باباش سفارش پرچم داده بود . دوست داشت زودتر بره و هر چی شعر و سرود یاد گرفته تو راهپیمایی اجرا کنه . نتیجه هم این شد که فردای روز راهپیمایی از بس شیطنت کرده بود تب کرد و تا ۵ روز نتونست بره مهدکودک .


این یک ماهه سرم خیلی شلوغ بود اصلاْ وقت نمی کردم مطلب بذارم برای دختر گلم. آخه اول فاطمه گلم حسابی مریض شد بعد بابایی و آخرم نوبت خودم بود. خلاصه همش مریض داری کردم. تازه عزیز و پدربزرگ هم اسباب کشی داشتن و تا الان هم هر روز می ریم خونه عزیز و کمک می کنیم.
البته فاطمه جون کمک های ویژه می کنه ها!!!!!!!!!
وای از شیطنتای فاطمه خانم . هزار ماشااله دختر انقدر شیطون شده که هیچ کس حریفش نیست. با اینکه از صبح تا ساعت ۵ مهدکودکه ولی بازم سرشار از انرژیه و تا آخر شب فقط بازی می کنه و البته بعضی وقتا هم خرابکاری !!!!!



فاطمهء من دیگه دو سه روز می شه که پوشک نمی شه. به قول خودش که می گه : " مامان من دیگه خانم شدم!!! "
تو این چند روز از دست کارا و شیرین زبونیاش کلی خندیدیم. تازه خانم دیروز گفته باید برام هدیه بخری منم بردمش و براش خونه سازی خریدم .
راستی پدربزرگ فاطمه ۱۰ روز می شه که رفته چین و امروز قراره انشااله برگرده . از دیشب همش می گه پدربزرگ گفته چون خانم شدی می خوام برات کلی هدیه بیارم . 

یادش بخیر!!!!!!! دلم خیلی هوای بچگی هامو کرده . نمی دونم چرا اینجور مواقع دوست دارم گریه کنم ، مخصوصاً وقتی مثل امروز صبح هوا بارونی و قشنگه
دیروز توی مهد کودک برای دختر گلم جشن تولد گرفتیم . حسایی خوش گذشت . راستی عزیز جون فاطمه هم اومد . به نظر من جشن گرفتن با بچه ها خیلی خوبه واقعاْ آدم رو شاد می کنن . انقدر از دنیا و مشکلاتش فارغ هستن که ناخودآگاه وقتی باهاشون هستی تمام مشکلاتت یادت می ره!!!!!!
:ادامه مطلب:

الهی فدات بشم که انقدر زود زود داری بزرگ می شی. تولد
سالگیت مبارک عشقم. 
وای باورم نمی شه دو سال پیش تو همچین روزایی (۲۱/۷/۸۹) فرشته کوچولوی من ساعت ۱۰ و ۱۵ دقیقه صبح بدنیا اومد. 
فاطمه ۳ کیلو و نیمه من الان شده ۱۲ کیلو و نیم و قد ۴۹ سانتیش شده ۸۵ سانت.

راستی امسال تولد فاطمه جون رو قراره تو مهد بگیریم برای همین چون تولدش جمعه افتاده مجبوریم شنبه صبح جشن بگیریم. 










تولد تولد تولدت مبارک

فاطمه من این روزا داره چیزای جدید یاد می گیره البته به لطف پدربزرگ . آخه پدربزرگ فاطمه خلبانه و زبان انگلیسی رو خیلی خوب می تونه صحبت کنه. الان فاطمه کوچولوی ما همه اعضای بدنش رو به انگلیسی یاد گرفته و کامل می تونه به این زبان سلام و احوال پرسی رو انجام بده .
دوتا هم از میوه ها رو یاد گرفته (پرتقال و سیب)
راستی فرشته کوچولوی ما دو هفته ای می شه که کاملا می تونه خودش رو با اسم و فامیل و اسم مامان و بابا معرفی کنه.



الهی بمیرم مامانی که از صبح حالت بده.
امروز صبح وقتی اومدم لباسای فاطمه رو بپوشونم تا مثل همیشه بریم مهد کودک ، دیدم داره توی تب می سوزه . دخترکم حالش خیلی بد بود. برای همین بردمش پیش عزیزجون. بعدم با بابایی بردیمش دکتر ، الان شکر خدا یکم بهتر شده. و بازم طبق معمول داره ورجه وورجه می کنه انگار نه انگار که مریضه!!!!!!!!
راستی فاطمه کوچولوی ما هر سه شب قدر رو تا خود سحر با من و بابا بیدار مونده بود و حسابی شیطونی کرد. 
ببخشید خیلی وقته که وبلاگ فاطمه گلم رو آپ نکردم راستش وقت نداشتم یعنی بهتره بگم حوصله نداشتم.
فاطمه خانم روز به روز شیطون تر می شه ، الان دیگه تقریباً ۲۰ تا دندون خوشگل درآورده ، زبون هم که داره ۶ متر!!!!!!! دیگه همه چیز می گه با زبونش منو درسته قورت می ده تا میام دعواش کنم انقدر بامزه می گه بقشید خوب (ببخشید) خندم می گیره.
خدا به داد من برسه با این خانم زلزله. چند روز پیش خونه عزیزش بودیم انقدر بدو بدو کرد که پاش گیر کرد به فرش و سرش خورد به کنج دیوار . دوساعت گریه کرد انقدر ترسیده بودیم که خدا می دونه . خدا بهمون رحم کرد البته هنوزم بعضی وقتا سرش درد می کنه. 
فاطمه عاشق اینه که پدربزرگ اونو با سه چرخش ببره پارک 
الهی مامان فدات بشه ، دیروز برای اولین بار یه شعر رو کامل حفظ کردی . شعر یه توپ دارم قلقلیه... البته پدربزرگ دو سه روز پیش باهات تمرین کرد و بالاخره دیروز موفق شدی خوندی . 

می دونم کمی بد شدم . این روزا سرم خیلی شلوغه ، برای همین وقت نکردم آپ کنم . الان دو روزه که هردومون سرما خوردیم . الهی فدات شم انقدر شیرین زبون شدی که حد نداره . دیگه تقریبا همه چیز می گی ، شدی مثل طوطی هر چی بزرگترا می گن تو هم تکرار می کنی . خلاصه هر جا که باشیم حسابی توجه همه رو جلب می کنی . 
دخترم ببخش این روزا زیاد دل و دماغ نوشتن ندارم. دلم تنگه... این روزا دوباره یاد دایی مهدی افتادم و دلم هواشو کرده. اول اردیبهشت سال 86 دایی جون ما رو ترک کرد. درست هفت روز بعد از عروسی من و بابا!!!!!!! روزای خیلی بدی بود. ببخش هیچ وقت دوست ندارم برات از غم ها بگم ولی این یه حقیقت بود یه حقیقت تلخ...
چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوری را...
به وسعت ندیدن نگاهت دلتنگم...
مامانی امروز ۱۸ ماهه شدی. 
صبح بردمت واکسن ۱۸ ماهگیت رو زدن. اول داشتی می خندیدی ولی وقتی آمپول رو زدن یه کوچولو گریه کردی ![]()
دختر نازم هرکی شیطنت هات رو می بینه باور نمی کنه ، چون من وقتی کوچولو بودم خیلی آروم بودم اما تو... وای وای عین بابایی آتیش پاره. چند روز پیش رفته بودیم مهمونی انقدر خونه مردم رو بهم ریختی آخر یه بنده خدایی گفت بچه جون یا بشین یا از سقف آویزونت می کنم!!!!!
خلاصه خدا باید بهم صبر بده از دست تو. 
عیدت مبارک. ![]()
امسال یکی از قشنگترین نوروزهای ماست چونکه تو هم با مایی. امیدوارم همیشه زندگیت پر از شادی و موفقیت باشه.
امروز اومدیم خونه عزیزجون و پدربزرگ، تو کلی با پدربزرگ بازی کردی. الانم مشغول بازی هستی
من با عزیز اومدیم خونه نماز بخونیم آخه پارک سر خیابونشونه.
خب من باید زود برم تا باباجون عصبانی نشده. پس فعلا خداحافظ

| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |























