فرشته کوچولوی ما

دل نوشته های مامان برای فاطمه دوست داشتنی


 

 

سلام سلام
دیروز تولد دختر گلم بود
ولی فرشته کوچولوی من حالش خوب نبود آخه یکشنبه تو مهد کودک خورده بود زمین و سرش شکسته بود . وای وقتی رسیدم مهد و اونطوری دیدمش حالم خیلی بد شد . خلاصه سرش 5 تا بخیه خورد . اونم دقیقاً شب تولد 5 سالگی !!!!!!!!!
درهرصورت خداروشکر که بخیر گذشت .
راستی منم برای تولدش تبلت صورتی کودک خریدم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 15:48 توسط مامان|


 

 

دختر قشنگم ببخش که با تاخیر مطلب می ذارم ، این روزا خیلی سرم شلوغه . دعا کن زود درسم تموم بشه 
29 خرداد روز جشن پایان سال مهدکودکشون بود ، دختر قشنگم لباس عروس پوشیده بود و بال پروانه گذاشته بود آخه اون قرار بود شعر پروانه رو بخونه. دخترم این دفعه روی سن اصلاً خجالت نکشید و همه شعراش رو خوند. خلاصه خیلی خوش گذشت.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 10:52 توسط مامان|


 

سلام سلام سلام
وای ببخشید این مدت اصلاً شرایط پیش نیومد که بیام وبلاگ رو آپ کنم ، راستش خیلی درگیر کارام بودم ، البته دفترچه خاطراتای فاطمه جونم رو هنوز تحت هر شرایط می نویسم.
فاطمه گل مامان حسابی زلزله شده از صبح تا شب فقط شیطونی می کنه ، تا می خوام دعواش کنم هی زبون می ریزه و منو به خنده میندازه!!!!!!!!!!!
تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه نوروز 93 من و فاطمه جون و عزیز و پدربزرگ رفتیم اصفهان و کلی خوش گذروندیم.
فاطمه خانم  الان دقیقاً 3 سال و 6 ماه و 23 روزشه و هنوز هم هر روز می ره مهدکودک و کلی شعر و چیزای خوب یاد می گیریه.

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 11:9 توسط مامان|




شعر فاطمه جونم تو شب یلدا

وقتی پاییز تموم می شه
زمستونم شروع می شه
برف میاد فراوون
تو کوچه و خیابون
یلدا شب اولشه
شادی و شور همراهشه
تو این شب خوب و قشتگ
همه می ریم به دور هم
می خوریم آجیل و انار و هندونه
همیشه یلدا به یادت می مونه

دختر باهوشم این شعر رو توی مهدکودک یاد گرفته

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 20:16 توسط مامان|


 

 

شعر جدید فرشته کوچولوی مامان :

تو حوض خونه ما ماهیای رنگارنگ
بالا و پایین می رن با پولکای قشنگ
کلاغه تا می بینه کنار حوض می شینه
می خواد ماهی بگیره
ماهیا قابم می شن به زیر آب ها می رن
کلاغه شیطون می شه زار و پریشون
کلاغه شیطون می شه زار و پریشون

البته فاطمه خانم منو کشته چون به جای حوض می گه حوضه ی خونه ی ما هر چی هم بهش می گم می گه : نخیرم خالمون گفته همین درسته !!!!!

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 15:46 توسط مامان|


 

 

شعر جدیدی که فاطمه جدیدا توی مهد کودک یاد گرفته و خیلی بانمک می خونه :

من یه گلم تو گلدون
تو یه گلی تو گلدون
اما تو مهدکودک با هم می شیم گلستون

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 9:50 توسط مامان|


 

 

عزیز دلم تولدت مبارک
امروز دختر گل من دقیقا سال و روزشه. روز عید قربان براش تولد گرفتم با تم سیندرلا

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 9:41 توسط مامان|


 

 

دختر کوچولوی من سلام
دیروز نمی خواستم بیام خونه شرمنده بودم از روت ، برام سخت بود ببینمت ، تو کوچولویی و نمی دونی چه خبره. دخترم قول بده مامان رو ببخشی و باور کنی که مامان تمام تلاشش رو کرد که اینطور نشه ولی ...
دختر عزیزم فقط اینو بدون که مامان تحت هر شرایطی دوستت داره و نمی خواد لحظه ای ناراحتیت رو ببینه .
فاطمه گلم حلالم کن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 11:15 توسط مامان|


 

 

سلااااااااااااام
دختر کوچولوی من ببخش که با کلی تاخیر وبلاگتو آپ می کنم راستش این روزا خیلی سرم شلوغه
فرشته من دیگه حسابی خانم شده ، البته یه خانم کاملا شیطون که یه جا بند نمی شه
۳۱ خرداد توی مهدکودکشون جشن بود و فاطمه خانم ما نقش توت فرنگی رو داشت ، براش لباس توت فرنگی خریدم و شعر توت فرنگی رو هم حفظ کرد تا توی جشن بخونه

رو بوته توت فرنگیم                  با ادا و زرنگیم
با رنگ سرخ و خالدار             خنده کنان و خوشحال
خوردن من بی زحمت            چه ساده و چه راحت

از صبح همش می گفت مامان کی من شعرم رو می خونم ؟ اماوقتی رفت روی سن هر کاری کردن شعرش رو نخوند  وقتی بهش گفتم چرا نخوندی ؟؟؟؟ می گه خب آخه من تو رو می خواستم 
راستی دختر کوچولوی من سوره توحید رو کامل یاد گرفته و خیلی بامزه می خونه کاملا با لهجه عربی
دیروز هم توی خونه نشسته بودیم که یه دفعه به پدر بزرگش گفت :

پدربزرگ کولوا واشربوا ولی اسراف نکنید !!!!!!!!!!!

اول هممون با تعجب نگاش کردیم ولی بعد که دوزاریمون افتاد از خنده دل درد گرفتیم .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 14:41 توسط مامان|


 

 

سلام عزیز دلم
چقدر روزها سریع می گذرند . فقط ۲۴ روز مونده به پایان سال ۹۱ و تو هر روز بزرگتر و خانم تر می شی. این روزا دوباره حسابی سرمون شلوغه و مشغول خانه تکانی هستیم و تو هم تا می تونی از این شلوغی استفاده می کنی و شیطونی می کنی . ثانیه ای روی زمین نمی شینی. می تونم بگم تقریباً روزی یه بار دعوامون می شه خانم زلزله. هر وقت دعوامون می شه میای و می گی : مامان منو دوست دالی ؟ منم می گم  بله ، به شرطی که دیگه قول بدی دختر خوبی باشی . و تو هم با خوشحالی می گی منم دوستت دارم و بعد این شعر رو می خونی :


                     مامان جونم مامان جون تو خوبی و مهربون ... (منم کلی ذوق می کنم.)


دخترکم این روزا کلی شعرای قشنگ یاد گرفته . راستی ۲۲ بهمن هم با بابایی رفتن راهپیمایی ، انقدر ذوق داشت که از چند روز جلوتر به باباش سفارش پرچم داده بود . دوست داشت زودتر بره و هر چی شعر و سرود یاد گرفته تو راهپیمایی اجرا کنه . نتیجه هم این شد که فردای روز راهپیمایی از بس شیطنت کرده بود تب کرد و تا ۵ روز نتونست بره مهدکودک .

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 14:30 توسط مامان|


 

 

 

فاطمه جونم عاشق ماه و ستاره و آسمونه . شبا همیشه دنبال ماه می گرده. همش می گه مامان الان خانم ماه بیدار شده ؟

شکلک های جالب آروین    شکلک های جالب آروین      شکلک های جالب آروین
 

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 11:3 توسط مامان|


 

 

سلام سلام
این یک ماهه سرم خیلی شلوغ بود اصلاْ وقت نمی کردم مطلب بذارم برای دختر گلم. آخه اول فاطمه گلم حسابی مریض شد بعد بابایی و آخرم نوبت خودم بود. خلاصه همش مریض داری کردم. تازه عزیز و پدربزرگ هم اسباب کشی داشتن و تا الان هم هر روز می ریم خونه عزیز و کمک می کنیم.
البته فاطمه جون کمک های ویژه می کنه ها!!!!!!!!!
وای از شیطنتای فاطمه خانم . هزار ماشااله دختر انقدر شیطون شده که هیچ کس حریفش نیست. با اینکه از صبح تا ساعت ۵ مهدکودکه ولی بازم سرشار از انرژیه و تا آخر شب فقط بازی می کنه و البته بعضی وقتا هم خرابکاری !!!!!
     شکلک های جالب آروین 

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 11:0 توسط مامان|


 

 

فاطمه کوچولوی من مریض شد . به خاطر این آلودگی هوا خیلی حالش بده . دیروز بردیمش بیمارستان دکتر بهش اسپری آسم داد . دخترم بی حاله و مهدکودک هم نمی ره .مونده پیش عزیزش . دوستای گلم براش دعا کنید . بچه ها وقتی مریضن واقعاْ مظلوم می شن . هر شب تا نصف شب بی تابی می کنه.

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 13:9 توسط مامان|




اینم عکس های فاطمه کوچولوی من که تو روز تولدش تو آتلیه آوا انداختیم :



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 14:1 توسط مامان|


 

 

فاطمه کوچولوی من عاشق ستاره هاست.

                   

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 12:21 توسط مامان|


 

 

سلام سلام
فاطمهء من دیگه دو سه روز می شه که پوشک نمی شه. به قول خودش که می گه : " مامان من دیگه خانم شدم!!! "
تو این چند روز از دست کارا و شیرین زبونیاش کلی خندیدیم. تازه خانم دیروز گفته باید برام هدیه بخری منم بردمش و براش خونه سازی خریدم .
راستی پدربزرگ فاطمه ۱۰ روز می شه که رفته چین و امروز قراره انشااله برگرده . از دیشب همش می گه پدربزرگ گفته چون خانم شدی می خوام برات کلی هدیه بیارم .

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 11:41 توسط مامان|


 

 

این روزا حس خیلی خوبی دارم . تمام خاطرات کودکیم برام زنده شده. آخه برای اولین بار برای فاطمه کوچولوم کتاب جلد کردم. کتابای شعر و رنگ آمیزی که توی مهد استفاده می کنه رو براش جلد کردم . تازه کلی هم لوازم التحریر ، مهد سفارش داده بود که اونا رو هم خریدم . مثل : مداد شمعی ، گواش و قلم ،دفتر نقاشی ، خمیر بازی ، پوشه کار و کلی چیز دیگه که همش سفارش مهدکودک بود . ولی راستش رو بخواید خودم بیشتر ذوق خریدنشون رو داشتم ، درست مثل زمانی که خودم بچه بودم .
یادش بخیر!!!!!!! دلم خیلی هوای بچگی هامو کرده . نمی دونم چرا اینجور مواقع دوست دارم گریه کنم ، مخصوصاً وقتی مثل امروز صبح هوا بارونی و قشنگه

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 9:23 توسط مامان|


 

 

سلام به فرشته دوساله خودم
دیروز توی مهد کودک برای دختر گلم جشن تولد گرفتیم . حسایی خوش گذشت . راستی عزیز جون فاطمه هم اومد . به نظر من جشن گرفتن با بچه ها خیلی خوبه واقعاْ آدم رو شاد می کنن . انقدر از دنیا و مشکلاتش فارغ هستن که ناخودآگاه وقتی باهاشون هستی تمام مشکلاتت یادت می ره!!!!!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 9:21 توسط مامان|


 

 

سلام دختر قشنگم
الهی فدات بشم که انقدر زود زود داری بزرگ می شی. تولد  سالگیت مبارک عشقم.
وای باورم نمی شه دو سال پیش تو همچین روزایی (۲۱/۷/۸۹) فرشته کوچولوی من ساعت ۱۰ و ۱۵ دقیقه صبح بدنیا اومد.
فاطمه ۳ کیلو و نیمه من الان شده ۱۲ کیلو و نیم و قد ۴۹ سانتیش شده ۸۵ سانت.

           

 خدایا شکرت. روزی هزار بار باید شاکرت باشیم که یه فرشته صحیح و سالم به من و بابا دادی. خداجون ما هممون دوستت داریم و مطمئنیم که هیچ وقت دستمون رو رها نمی کنی.
راستی امسال تولد فاطمه جون رو قراره تو مهد بگیریم برای همین چون تولدش جمعه افتاده مجبوریم شنبه صبح جشن بگیریم.

 

 تولد تولد تولدت مبارک

راستی دختر گلم ببخش امروز برات پیام تبریک گذاشتم . آخه فردا می خوام برم دنبال کارای جشن و جمعه که روز تولدته می خوایم بریم آتلیه ، پس زودتر پیام تبریک رو گذاشتم چون می دونم دیگه وقت نمی کنم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 14:24 توسط مامان|


 

 

الهی فدات شم مامانی که انقدر باهوشی
فاطمه من این روزا داره چیزای جدید یاد می گیره البته به لطف پدربزرگ . آخه پدربزرگ فاطمه خلبانه و زبان انگلیسی رو خیلی خوب می تونه صحبت کنه. الان فاطمه کوچولوی ما همه اعضای بدنش رو به انگلیسی یاد گرفته و کامل می تونه به این زبان سلام و احوال پرسی رو انجام بده .
دوتا هم از میوه ها رو یاد گرفته (پرتقال و سیب)


راستی فرشته کوچولوی ما دو هفته ای می شه که کاملا می تونه خودش رو با اسم و فامیل و اسم مامان و بابا معرفی کنه.

    

   

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 11:44 توسط مامان|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت